گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

از نور روی اوست که عالم منور استحسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است
سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواقبر درگه رفیع جلالش چو چاکر است
زوج بتول باب امامین مرتضیسردار اولیا و وصی پیمبر است
مسند نشین مجلس ملک ملائکهدر آرزوی مرتبه و جای قنبر است
هر ماه ، ماه نو به جهان مژده می‌دهدیعنی فلک ز حلقه به گوشان حیدر است
اسکندر است بنده او از میان جانچوبک زن درش بمثل صد چو قیصر است
گیسو گشاد و گشت معطر دماغ روحرو را نمود و عالم از آن رو مصور است
جودش وجود داد به عالم از آن سببعالم به یمن جود و جودش منور است
خورشید لَمعه ایست ز نور ولایتشصد چشمه حیات و دو صد حوض کوثر است
نزدیک ما خلیفهٔ بر حق امام ماستمجموع آسمان و زمینش مسخر است
مداح اهل بیت به نزدیک شرع و عقلدنیا و آخرت همه او را میسر است
لعنت به دشمنان علی گر کنی رواستمی کن مگو که این سخنت بس مکرر است
گوئی که خارجی بود از دین مصطفیخارج مگو که خارجی ، شوم کافر است
هر مؤمنی که لاف ولای علی زندتوقیع آن جناب به نامش مقرر است
یا دست جود او چه بود کان مختصربا همتش محیط سرابی محقر است
او را بشر مخوان تو که سر خداست اواو دیگر است و حالت او نیز دیگر است
طبع لطیف ماست که بحریست بیکرانهر حرف از این سخن صدفی پر ز گوهر است
هر بیت از این قصیده که گفتم به عشق دلمی خوان که هر یکی ز یکی خوب و خوشتر است
سید که دوستدار رسولست و آل اوبر دشمنان دین محمد مظفر است