شمارهٔ ۶
واعظی بود بر سر منبرلب به وعظ و به پند بگشاده
گفت: هر مرد را بود به بهشتچند حور لطیف، آماده
عورتی پیر از آن میان برخاستجانش اندر وساوس افتاده
گفت: بهر خدای مولانایک سخن گوی، سوده و ساده
هیچ در خلد حور نر باشدیا بود آن همه چو ما ماده؟
گفت: بنشین، که آنقدر باشدکه نمانی تو نیز ناگاده