شمارهٔ ۹۴
چو دل چوگان زلفت در نظر دیدپریشان گشت و حال خود دگر دید
غمت صد رخنه در جان کرد ما رامگر دیوار ما کوتاهتر دید
ترا در رهگذر ناگاه دیدمدلم چندین بلا زان رهگذر دید
دل از کویت نگردد گرد کعبهکه گر دید آبرو، زین خاک در دید
صبا از چین زلفت شمه ای گفتوز این غم نافه را خون در جگر دید
دلم زین بوستان با خار از آن ساختکه از گل بوی کردن دردسر دید
چو لاله داغ بر دل ماند شاهیترا تا سبزه بر گلهای تر دید