گنج

شمارهٔ ۹۳

زلف تو سراسر شکن و تاب نمایدلعل تو لبالب شکر ناب نماید
چشم تو محالست که بر حال من افتدبختم مگر این واقعه در خواب نماید
طراری آن طره ز رخسار تو پیداستهر جا که رود دزد به مهتاب نماید
در شیشه صافی بنگر باده رنگینچون عکس گل و لاله که در آب نماید
شبها که بغلتد بسر کوی تو شاهیخار و خسکش بستر سنجاب نماید