شمارهٔ ۷۸
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهندعاشقان را تازه داغی بر دل شیدا نهند
نازنین را عشق ورزیدن نزیبد، جان منشیرمردانِ بلاکش پا در این غوغا نهند
دیدهٔ نااهل باشد بر چنان رویی دریغآه اگر آئینه پیش چشم نابینا نهند
با چنان لبهای میگون، پای در میخانه نِهتا ز بیهوشی حریفان سر بجای پا نهند
از ملامت سوخت شاهی، کاین ستمگردوستانهر که را زخمی رسد، داغیش بر بالا نهند