شمارهٔ ۷۱
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چندباز آی، که در پای تو ریزم گهری چند
سوز دل عشاق چه دانند که چونستبگریخته از داغِ بلا بیجگری چند
چون لاله به داغ دل و خوناب جگر باشای چشم چو نرگس همه بر سیم و زری چند
با هر خس و خاری منشین ای گل رعناکز باد صبا دوش شنیدم خبری چند
مائیم طریق خرد از دست نهادهوارسته به اقبال تو از درد سری چند
گفتی: چه کسانند اسیران ره عشقماتمزده سوخته دربهدری چند
شاهی سفر عشق به غفلت نتوان رفتهشدار، که این مرحله دارد خطری چند