شمارهٔ ۶۵
چو شمشاد قدت در گلشن آمدخلل در کار سرو و سوسن آمد
بیادت چشم از آن بر گل نهادمکه بوی یوسف از پیراهن آمد
ز تیرش سهم دادندی مرا خلقسخن نشنیدم، آخر بر من آمد
پشیمان بود یار از خون عشاقولی بهر منش در گردن آمد
سزای دوستی دانست شاهیکه از کویت به کام دشمن آمد