شمارهٔ ۶۴
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمدبده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد
چو بلبل با فغان، چون لاله در خون دلم، آریاز این گلشن نصیب عشقبازان درد و داغ آمد
تو کاندر پای دل خاری نداری، گشت بستان رومن و کویش، که نتوان با دل غمگین به باغ آمد
دلم آشفته تر گشت از خط نو خیز او، گوییدگر دیوانه را بوی بهار اندر دماغ آمد
به عشق نیکوان آسوده نتوان زیستن، شاهیمباش ایمن، که چشم بد بر ایام فراغ آمد