شمارهٔ ۵۲
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون بردنیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد
خلوتی خوش دارم امشب با خیال زلف اوگر نه باد صبح از این خلوت خبر بیرون برد
با خیالش گر شبی در کنج تنهایی رومآب چشمم باز بردارد، ز در بیرون برد
هر زمان از آب چشمم شعله بیش است، ای طبیبشربتی فرما، که این سوز از جگر بیرون برد
مجلس خاص است، اگر شاهی گرانی میکنداهل صحبت نیست، گو تا درد سر بیرون برد