گنج

شمارهٔ ۴۱

قافیه: ارینیافت۵ بیت
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافتچشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت
ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیازکین متاع کاسد اینجا هیچ بازاری نیافت
تا صبا زلفش برای صید دلها باز کردآن کمند فتنه را چون من گرفتاری نیافت
سالها دل چون صبا طوف ریاض دهر کرددر فضای او گلی گر یافت، بی خاری نیافت
شاهی از یاران خود با کنج تنهایی بساختزانکه با هر کس غم دل گفت غمخواری نیافت