شمارهٔ ۳۵
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیستکدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست
درون سینه ز داغ کهن نشان جستمبه هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست
به عشوه مرغ چمن را فریب ده ای گلدر این قفس که منم بوی نوبهار تو نیست
بیاد لعل بتان از سرشک خون ای دلچه آرزوست که امروز در کنار تو نیست
دلا عنان ارادت به دست دوست سپاردر این مقام چو کاری به اختیار تو نیست
هوای عشق چو کردی دلا ز روز نخستهزار بار بگفتم: مکن که کار تو نیست
اگر چه در ره عشق تو خاک شد شاهیهنوز بر دل آزردهاش غبار تو نیست