گنج

شمارهٔ ۲۸

چشم ستمگرت که بخون در کمین نشستتیغی کشیده، در ره مردان دین نشست
با روی آتشین چو گذشتی ببوستانگل را ز انفعال، عرق بر جبین نشست
سرو سهی که خاسته بود از چمن بنازچون دید شکل قد ترا، بر زمین نشست
چون لاله داغدار، جهانی ز خط یارکان سبزه بر کنار گل و یاسمین نشست
در خون نشست شاهی مسکین ز عشق توبیچاره چونکه با تو نشست، اینچنین نشست