شمارهٔ ۲۶
مرا در عشق بهبودی نمانده استز سودای بتان سودی نمانده است
دلم رفته است و آهی مانده بر جایاز آن آتش بجز دودی نمانده است
سر آمد روز عیش و یادگارشبجز دلق می آلودی نمانده است
طبیب از ما عنان برتافت، گوییکه هیچ امید بهبودی نمانده است
بکش تیغ جفا در خون شاهیکز اینش بیش مقصودی نمانده است