شمارهٔ ۱۷۴
مرا کشتی، متاب آن گوشه ابرو به عیاریکمان بر من مکش جانا، که تیری خوردهام کاری
به فریاد خود آزار سگ کویت نمیخواهمکه در کیش محبت کفر باشد مردمآزاری
سرشک عاشقان شنگرفگون میآید از دیدهبهار عارضش را تا دمیده خط زنگاری
کشیده نرگست بر قلب جانها تیغ بیدادیفکنده طرهات در راه دلها دام طراری
چو میبیند مه روی تو، از خود میرود شاهیتو حال دل همیدانی، ولی با خود نمیآری