گنج

شمارهٔ ۱۵۸ - استقبال از سعدی

ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیدهصد گونه بلا از سر زلف تو کشیده
تا اشک، غبار از ره او باز نشاندبسیار دویده است و به گردش نرسیده
دیوانه شده عقل در آن دم که به شوخیلعل تو فسون خوانده و خط تو دمیده
با این همه شیرینی و لطف است نی قندپیشت ز تحیر سر انگشت گزیده
با سیل دو چشمم چه بود قصه طوفان؟از دیده بسی فرق بود تا به شنیده
زان گونه که قندیل فروزند به محرابدل سوخت در آن طاق دو ابروی خمیده
شاهی، هوست بود حدیثی ز دهانشافسوس که رفتی ز جهان هیچ ندیده