گنج

شمارهٔ ۱۵۲

منم با درد همزانو نشستهز ملک عافیت یک سو نشسته
کجا رفت آنکه می‌گفتیم شب‌هاغم دل با تو رو در رو نشسته؟
درون دل خیال قامتت، راستمرا تیری است در پهلو نشسته
منم پیوسته در سودای زلفتز غم سر بر سر زانو نشسته
مرا گفتی: بر این در کیست شاهیغباری بر سر این کو نشسته