شمارهٔ ۱۱۶
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردمخوشم که سینه به داغ تو متصل کردم
زمانه روزی من کرد گریه های فراقز بسکه خنده بر افتادگان دل کردم
دلم که لاف صبوری زدی باول کاربه پیش روی تواش بارها خجل کردم
بشکر آنکه گه کشتنم نمودی رویسگان کوی ترا خون خود بحل کردم
سرای دیده شاهی نه جای هر صنمی استکش از خیال تو بتخانه چگل کردم