شمارهٔ ۱۱
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
ای ناله همدمی کن و از آب چشم منبیدار ساز دیده بختِ غُنوده را
دل شد رمیده سر زلف تو، وز کمندنتوان به کوی عقل کشید آن ربوده را
با باغبان مگو که دل غنچه خون چراستخواندن نمیتوان ورق ناگشوده را
مشاطه زلف یار به انگشت میکشدزان رو که نسبتی به قلم هست دوده را
ناگفته از دهان تو رمزی مرا مکشنتوان قصاص کرد گناه نبوده را
شاهی خیال خاص بگو از دهان دوستچون نیست لذتی سخنان شنوده را