شمارهٔ ۹۰
دل ز کار و بار عالم سر به سر برکندهاممیکشم بار غمت از جان و دل تا زندهام
گرچه می گردد صراحی دم به دم بر جان منچون قدح خونم خورد آن لعل من در خندهام
نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافتزین سبب اِشکَستِگان را از دل و جان بندهام
سرو را نسبت به قدش کردهام از راستیاز قدش با همت کوتاه خود شرمندهام
چشم خوابآلود از سر گفتهام نرگس ولیکهمچو او من هم ز خجلت سر به پیش افکندهام
تا شعاع آفتاب طلعتش بر من بتافتدر [ میان ] از تاب خورشید رخش تابندهام
شاهدی تا واصله وصل تو بر جان وصل کردخلعت شاهان ندارد قدر پیش جندهام