شمارهٔ ۸۸
با نی شکر بگو که ننازد به قند خویشگر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش
ما را به درد ما بگذار ای طبیب دردخوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش
زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلدما و کنار آبی و سرو بلند خویش
دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف توآه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش
شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدیگه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش