گنج

شمارهٔ ۵۷

رخش آتشم در درون می‌برددو زلفش ز عقلم برون می‌برد
ندانم چه شد عقل و اندیشه راکه عشقم به سوی جنون می‌برد
دلم را که پر بود از عقل و هوشدو چشم تواَش با فسون می‌برد
به پابوس تو سرو را آب جویبه زنجیرها سرنگون می‌برد
اگر شاهدی برد جان از لبتز زنجیر زلف تو چون می‌برد