شمارهٔ ۱۸
عشقت چو به قصد عقل و جان رفتدل هم به غلط در آن میان رفت
دل برد گمان که آن دهان نیستیک ذره بدید و در گمان رفت
جز حسن تو را چو هست آنیجان و دل ما به قصد آن رفت
ابری شد و درد و غم بباریدآهم که ز دل بر آسمان رفت
لعلش طلبید و جان به بوسیجان گشت روانه و روان رفت
چون شاهدی آن لب و دهان دیدجانش به فدای این و آن رفت