شمارهٔ ۱۱۴
خوشا شب تا سحر با او نشستهفروزان شمع و رو در رو نشسته
صلاح و عقل را یک سو نهادهز غیر عشق او یک سو نشسته
نظر بر قامت چون سرو نازشبه حیرت بر کنار جو نشسته
ز سوز هجر او هر لحظه داغیستمرا اندر بن هر مو نشسته
نخوانم سوی جنت دیگر ای شیخچو بینی بر سر آن کو نشسته
به جان شاهدی چشمت چه ها کردبه زیر طاق آن ابرو نشسته