شمارهٔ ۱۰
هر لحظه سیل دیده به خون میکشد مراسودای گیسویت به جنون میکشد مرا
گر به وعدههای دل خلافت کشد رواستسوی سراب سوز درون میکشد مرا
تا عشق در درون دل من قرار یافتاز کارگاه عقل برون میکشد مرا
من از کمند زلف توام بر حذر روانچشمت به ساحری و فسون میکشد مرا
ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یاردر حلقه جنون به فنون میکشد مرا