بخش ۲ - فی ترتیب الکتاب و سبب نظمه
راه خواهی به صحن و صفۀ بارچنگ در عقل و نقل محکم دار
ور ندانی بدین همه ره برداین ضعیف اصل آن به نظم آورد
جمله علم الیقین و عین یقینباز حق الیقین قوم گُزین
بعد از آن قصۀ ضلال مبینگفته بر سنت کلام مهین
فصلها را بدان لقب کردمنظم را هم بدان رُتَب کردم
هشت باب است و هر یکی در فصلکرده تفصیل فصلها چار اصل
اولین اصل اعتقاد صحیحبه گواهی عقل و نقل صریح
کنم آن مدّعای خویش درستتا بدانی عقیده را ز نخست
پس کنم حل آیت اندر پیتا محقق شود مراد از وی
چون زعلم الیقین ایمانیسوی آن اعتقاد برهانی
سوی عین الیقین برهان بازرُقعۀ آن سخن کنم آغاز
حصۀ ذوق و کشف اهل نظرهمه را دیدنی ز وصف و خبر
باز گویم ز گفتۀ ایشانرازهای نهفتۀ ایشان
آنگهی قول مَبْتدع با ذمشبهه، آنگه جواب آن با هم
باز تحقیق اصل آن مذهبوز که برخاست آنچنان مذهب
به حکایات وراست تمثیلاتکرده توضیح معنی آیات
سخنی چند از مشایخ مابه تبرک نوشته در هر جا
مدح و ذم اندر او همه بر جایراست بر سنت کلام خدای
بعد از آن مذهب مخالف دینگفته بر سنت کلام مهین
نقل و عقل و حقایق است و کلاممذهب و شبهه و جواب تمام
دارد او هشت باب همچو بهشتاز زر و نقرۀ معانی خشت
کشف و برهان و آیت قرآنجمله منظوم کس نداد نشان
خود به نثر این علوم جمله به همکس نکرده است جمع در عالم
شطح و طامات هیچ نیست در اونتوان کرد اعتراض بر او
گرچه کس زین نمط نگفت سخننیست لایق به حال و منصب من
پایۀ فضل خویش بشکستمچونکه این عقد را به هم بستم
من که در نثر موی بشکافمتا چرا شعر شعر میبافم
گر ضرورت نبودی این ابیاتکی ز من صادر آمدی هیهات
مردم عصر شعر جوی بدندعلما نیز شعر گوی شدند
سخن بدعت آنگهی شده فاشدر میان جهانی از اوباش
عالم کژ نظر بدان قایلزاهد خر صفت بدان مایل
وعدۀ خواجه راست گشت الحقبشنو از جان برآر قول صدق
اهل این دین که یک گروه بدندتا به هفتاد و سه گروه شدند
وان شده هفتصد در این ایامحصر کرده است خواجه فخر انام
گرچه هفتاد و سه بدند از اصلهفتصد شد به فرع و شعبه و فصل
در کتب نام هر یکی مسطورصفت اعتقادشان مذکور
اندرین نظم هم بگویم بازگرچه گردد حدیث بر تو دراز
من چو این حال مختلف دیدمنیک بر دین خود بلرزیدم
گفتم آوه که گر ز من این حالحق تعالی کند به حشر سؤال
که تو از قوم بازپس ماندیخلق را کی به دین ما خواندی؟
چه بود مر مرا طریق جوابپس همین بیش نیست وجه صواب
که به تألیف و درس و دادن پندنشوم بعد از این دگر خرسند
بلکه این علم را ز جمله علوماز پی کار دین کنم منظوم
بحثهای همه اصول و کلامآورم در هزار بیت تمام
علمها را دگر کنم هم ضمتا شود سه هزار جمله به هم
گر کسی آن کند از این ممتازباشد این نیز در محل جواز
آری آری به قدر استعدادمیتوان کرد خلق را ارشاد
نیست دعوت مگر به قدر عقولاین چنین آمد از خدا و رسول
بعثت انبیا به مذهب و کیشبود دایم به لفظ امت خویش
لیک شرط است کاندرین ابیاتننگرد جز که اهل فکر و ثبات
اصطلاح چهار قوم بدانپس در او بنگر از سر ایقان
از سر جهل و حُمْق و خودراییهان و هان هرزه ای نفرمایی
این نه طامات و شطح و افسانستنظم این نوع سخت آسانست
بلکه توحید و حکمت است و اصولپاک کرده ز حشو شعر و فضول
چونکه دیدم در او سعادت تامکردمش نامۀ سعادت نام
ذکر اهل سعادتست در اوختم گشت این مقام جمله بر او
بود و باشد به طالع مسعودابتدا سعد و عاقبت محمود
ای که کردی در این کتاب نظربه دعایی مرا به یاد آور
که بر ابن کریم رحمت بادحشر او با مهین امت باد