گنج

بخش ۲ - حکایت

در حضور جماعتی انبوهرفته بودم پی تفرّج کوه
کمری را شکافت یک یاریپیش ما ناگهان پی کاری
کرمکی یافتم میان کمرسیر و سیرآب و سبز و تازه و تر
اندر آنجا مقام خود کردهچون در آب و گیاه پرورده
هیچگونه مسام و راه گذرما ندیدیدم در میان کمر
خلق چون دید صورت آن راتازه کردند جمله ایمان را
رزق این از کدام راه آمدکه تر و تازه چون گیاه آمد
قوت از بهر قوّت جان استوان هم از فعل​های یزدان است
فعل حق را سبب نمی​شایدکم نگردد ز هیچ و نفزاید
بی سبب بین که دارد او زندهجمع شو تا کی ای پراکنده؟
بسکه دیدیم مرده از خوردننادر است از گرسنگی مردن
گر توانگر بوی و گر درویشنخوری جز که قدر روزی خویش
تو کنی جمع تا فلان بخوردعاقل این را ز ابلهی شمرد