بخش ۴ - حکایت
بونجیب آنکه بود شیخ مهینچونکه کردی به سالکی تلقین
نزد خویشش به ناز بنشاندینامهای خدا بر او خواندی
پس نظر کردی از پی تدبیرتا کدامین کند در او تأثیر
از هر آن اسم کو شدی ز مقامگفتیش ذکر کن بدین به دوام
چون در آن اسم کار او بنماندباز دیگر هم آنچنان میخواند
باز از اسمی که رخ بدو بنمودنیز ذکرش بدان همی فرمود
تا به بعضی و یا نه خود به تماممتصف گشتی آن مرید به کام
رهروان را نظر چنین بایدمرشدی را چنین کسی شاید
اندرین عصر کمتر است این کارزینهار ای عزیز من زنهار
تا زغولان فریب مینخوریهر کسی را نه مرد ره شمری
عاقل آنست کز سر فکرتگیرد از حال دیگران عبرت
ابلهان را نگر در این ایامشیخ خود کرده قلتبانی خام
عشوه خر جمله، دین فروش همهبی می و کاس در خروش همه
منکر علم و حکمت و توحیدخواه تو شیخ گیر و خواه مرید
ظلمت ونور این چه بی خبری استجاهلی و ولایت این چه خری است
آن یکی گفته لا الاه بگویرو بر این باش و هیچ چیز مجوی
هیچ تبدیل خلق ناکردهوز عزازیل عشوهها خورده
خود ندانسته هِر مِنْاَلْبِر بازذم زده از جهان عالم راز
ز اندرون کبر و شرک و نخوت و جاهبه زبان «لا الاه الا الله»
ننشیند سگ و فرشته بهمبا حدث چون کنی حدیث قدم
مردم چشم وانگهی خاشاکنور توحید و خلق بد حاشاک
خانه کردی ز «لا» پر ازجاروبخود یکی زان بس است خانه بروب
چونکه صحن سرای ناپاک استنفس جاروب عین خاشاک است
روی آئینه را چو کرد سیاهگشت رنگ سپید رنگ سیاه
ذکر را نیست حاجتی به غریوبانگ کردن دروست حیلۀ دیو
تادماغش ز بانگ کوب خوردهر طنینی خطاب حق شمرد
وهمها را وجودی انگارددیو خود را فرشته پندارد
در خیالات خیره و اوهامبازمانده چو صاحب سرسام
گر خیال است ذوق عالم پاکحبذا بنگ و خرما تریاک
حاش للّه ز مردم آگاهزین چنین صورتی معاذاللّه