گنج

بخش ۶ - حکایت

دید بابا حسن ز رنج وفاتعامیی اوفتاده در سکرات
گفت بیچاره را نخستین بارجان سپاری است زان شده​ست افگار
جان به جانان سپار تا برهیورنه جان هم به جان کَنِش بدهی
جان برآورد در دمی صد بارهر که یک دم شدست محرم یار
چون ورا درنیافتند عقولکی زند دم ز اتحاد و حلول
اتحاد و حلول خود همه جایممتنع دان نه خاص خلق و خدای
زانک زیشان اگر یکی نبودهستی ونیستی یکی نشود
ور بود باقی اتحاد کجاستچونکه هر دو هنوز خود برجاست
حق و باطل بهم نیامیزدسایه از آفتاب بگریزد
می​نماید در آب صورت خورلیکن آن دیگر است و این دیگر