گنج

بخش ۱۰ - التمثیل

دیدن وگفتن و نوشتن حالهمچو علم است و قدرت و افعال
هر یکی زان بر آن دگر افزوننشود هیچگونه دیگرگون
آنچه بیند نظر به یک دم حالننویسد قلم به پنجه سال
باز نتوان نوشت در یک دمآنچه آید به سالها ز قدم
خود زبان و قلم سفیر دلندمُنهی و حاجب و وزیر دلند
شاه چون بر سریر ناز نشستای بسا پیشرو که باز نشست
حاجبان در ره ارچه پیش دونددر منازل بجای خویش روند
عارفان دیده را قدم کردندپس زبان را از آن قلم کردند
مرد توحید را وجود و عدمهر دو با هم بود به گفت و قدم
نفی و اثبات سنگ و آهن تستسبب نور شمع روشن تست
تا به مقراض لانبری بازسر شمع حقیقتی زمجاز
شعلۀ شمع دین نیفزایدبا حقیقت مجاز کی پاید
نرسی در مقام وحدت و جمعتا نگردی تو یک زبانه چو شمع
نور توحید چون عیان گرددخود سراپای تو بیان گردد
سر و پای تو ای پسندیدههمه گردد چو قرص خور دیده