گنج

بخش ۶ - حقیقة الحقایق

ای که اندر حجاب ماندستیآیت نور را نخواندستی
از طلب حاضر تو غایب شدرای صائب همه مصایب شد
حاضری کز طلب شود پنهاندیدن او به سعی و جد نتوان
هرزه هر ساعتی ز بیکاریدیدۀ دل به خار می​خاری
سَدَّت اندر ره خدا دانیدانش دانش است تا دانی
دانش حق ذوات را فطری استدانش دانش است کان فکری است
در ازل از چه کردی استدلالکه «بلی» گفته ​ای جواب سؤال
دور کردی تو مرد کارافزایخویش را از جناب و جنب خدای
وه که چون در رسی به سر نهفتچند «واحسرتا»ت باید گفت