بخش ۸ - حکایت
چنین گویند مردی بود قصاببخیلی کز بخیلی بود در تاب
زکوه سیم و زر هرگز ندادیوگر دادی بسی منت نهادی
جگربندی نهاده بود در پیشخریداریش آمد سخت درویش
سوالش کرد آن درویش در بندکه چند میفروشی این جگربند
بدو گفتا که ای درویش بیمارزکاتم گشت واجب چار دینار
بخر از من بدین مقدار این رازکاتم این بود بردار این را
چو درمانده بد آن درویش حیرانبدان مایه زکات از وی خرید آن
گرفت و روی خود سوی هوا کردبر آن قصاب بسیاری دعا کرد
ولی زان پس بگفت ار بیع آنستخداوندا تو میدانی گرانست
زکوتی باشد کانچنان به تزویرجزای آن چه باشد ویل و زنجیر
زکوتی کانچنان باشد تمامتچه سنجد آن به میزان قیامت
برو جان پدر تزویر بگذارمکش همچون خران بیفایده بار