گنج

بخش ۳۷ - در حسب حال و ختم کتاب گوید

سخن در سینه زین بسیار دارمنمی‌گویم که عمری کار دارم
چو در کار است با گفتار کردارپی کردار گَرد و ترک گفت آر
نه گفتار است تنها جمله کارمکه از کردار دارم هرچه دارم
برای غیر این گفتار بوده استوگرنه کار من کردار بوده است
بگویم چیست کارم ترک دنیابگویم چیست بارم میل عقبی
گرفتم ترک دنیا کارم این بودببستم بار عقبی بارم این بود
ز دنیا و ز عقبی گشتم آزادسر و کارم کنون با دوست افتاد
ازین پس کار من یکتاست با دوستیکی باید دوئی آنجا نه نیکوست
بر این معنی سخن را ختم کردمکه ختم است این سخن بر من که مردم
چنان مردی که الحق مرد باشدکه از عقبی و دنیا فرد باشد
تو هم گر وارهی همدرد گردییقین دانم به معنی مرد گردی
اگر ار خلق بُرّی با خود آئیز خود بًرّی از آن پس با خدائی
برای دوست کم کن دشمنی رابه حق دوستی بفکن منی را
مجو از بهر نفس خود مرادشکه گردد از مراد افزون عنادش
ولی چون کم شود از دل مرادتکند در نامرادی دوست شادت
مریدی هست میلش سوی دنیامریدی هست میلش سوی عقبی
ارادت بعد از این بر سوی حق کنمریدی گر کنی بر این نسق کن
اگر مردی ز خود گردی تو بیزاربه مردی روی خود سوی خدا آر
چه می‌خواهی بری در معرفت گویخدا بین و خدا دان و خدا گوی