بخش ۲۳ - در تحقیق الدنیا سجن المؤمن
چو دنیا مومنان را هست زندانمشو ساکن درین زندان چو رندان
چو دانستی که سجن مومنان استکسی کو را نخواهد مومن آنست
اگر تو مومنی حب وطن داربرای آن وطن چیزی به دست آر
ببین تا از کجایی در حقیقتچو تا آنجا روی اینک طریقت
وطنگاه تو گر دنیاست باریدو سه روز آمدی اینجا به کاری
اگر دنیا تو را همچون بهشت استیقین دان کافری اینست و زشتست
برو مومن شو از خواهی نکوئیکه گر مومن شوی دنیا نجوئی
بدانی گر شوی عارف در اینجایکه در سجنی و داری بند بر پای
بکوشی تا ازو یابی نجاتینجاتی کاندر او باشد حیاتی
حیات جان تو از علم و دینستچو دریابی یقین دانی که اینست
به سجن اندر کسی شادان نباشداگر باشد به جز نادان نباشد
که گر در سجن میری بیخبرواربه سجّینت کشد آنجا نگونسار
بکن جهدی و بیرن شو ز زندانبه دانائی و بگذارش به نادان
نشان مومنان دانستهای چیستارادت سوی آن عالم که باقیست
برو جان پدر روئی به ره آرز فانی بگذر و باقی به دست آر
بهشت و دوزخت در توست و با توستچرا بیرون خود میجوئی اس سست