بخش ۱۶ - در موازنهٔ نفس در تمثیل جام جم
یکی جم نام وقتی پادشا بودکه جامی داشت کان گیتینما بود
به صنعت کرده بودندش چنان راستکه پیدا میشد از وی هرچه میخواست
هر آن نیک و بدی اندر جهان بوددر آن جام از صفای آن نشان بود
چو وقتی تیره جام از زنگ گشتیشه گیتی از آن دلتنگ گشتی
بفرمودی که دانایان این فنبکردندی به علمش باز روشن
چو روشن گشت انجام دل افزایبدیدی هر چه بودی در همه جای
حکیمی گفت جام آب بُد آنمنجم گفت اصطرلاب بُد آن
دیگر گفت بود آئینه راستچنان روشن که میدید آنچه میخواست
به قدر علم خود گفتند بسیارولی آسان نشد این کار دشوار
بسی گفتند هر نوعی از اینهانبود ان جام جم جز نفس دانا
چو نفس تیره روشن کرد انساننماید اندر او آفاق یکسان
چو انسان گشت اندر نفس کاملشود بر کل موجودات شامل
ز چرخ و انجم و از چار ارکاننموداری بود در نفس انسان
حقیقت دان اگر چه آدم است اوچو عارف شد به خود جام جم است او
بدار ای دوست گفت پیر خود پاسنخستین نفس خود را نیک بشناس
که تا در وی ببینی هر دو عالمز راه صورت و معنی به یک دم
تو نفس خویش را نیکو ندانیبه دانستن خدا را چون توانی
نخستین نفس خود را بشناس و خَب باشاز آن پس طالب عرفان رب باش
… نفس … خدا نیستوز او عرفان حق را آشنائیست
چو بشناسی نباشد زان وبالتبرون آئی به حکمت از ضلالت
دلت روشن شود از نور رحمنشوی ایمن ز مکر و شر شیطان