بخش ۳۷ - جواب
ز من بشنو حدیث بی کم و بیشز نزدیکی تو دور افتادی از خویش
چو هستی را ظهوری در عدم شداز آنجا قرب و بعد و بیش و کم شد
قریب آن هست کو را رش نور استبعید آن نیستی کز هست دور است
اگر نوری ز خود در تو رساندتو را از هستی خود وا رهاند
چه حاصل مر تو را زین بود نابودکز او گاهیت خوف و گه رجا بود
نترسد زو کسی کو را شناسدکه طفل از سایهٔ خود میهراسد
نماند خوف اگر گردی روانهنخواهد اسب تازی تازیانه
تو را از آتش دوزخ چه باک استگر از هستی تن وجان تو پاک است
از آتش زر خالص برفروزدچو غشی نبود اندر وی چه سوزد
تو را غیر تو چیزی نیست در پیشولیکن از وجود خود بیندیش
اگر در خویشتن گردی گرفتارحجاب تو شود عالم به یک بار
تویی در دور هستی جزو سافلتویی با نقطهٔ وحدت مقابل
تعینهای عالم بر تو طاری استاز آن گویی چوشیطان همچو من کیست
از آن گویی مرا خود اختیار استتن من مرکب و جانم سوار است
زمام تن به دست جان نهادندهمه تکلیف بر من زان نهادند
ندانی کین ره آتشپرستی استهمه این آفت و شومی ز هستی است
کدامین اختیار ای مرد عاقلکسی را کو بود بالذات باطل
چو بود توست یک سر همچو نابودنگویی که اختیارت از کجا بود
کسی کو را وجود از خود نباشدبه ذات خویش نیک و بد نباشد
که را دیدی تو اندر جمله عالمکه یک دم شادمانی یافت بی غم
که را شد حاصل آخر جمله امیدکه ماند اندر کمالی تا به جاوید
مراتب باقی و اهل مراتببه زیر امر حق والله غالب
مؤثر حق شناس اندر همه جایز حد خویشتن بیرون منه پای
ز حال خویشتن پرس این قدر چیستوز آنجا باز دان کاهل قدر کیست
هر آن کس را که مذهب غیر جبر استنبی فرمود کو مانند گبر است
چنان کان گبر یزدان و اهرمن گفتمر آن نادان احمق او و من گفت
به ما افعال را نسبت مجازی استنسب خود در حقیقت لهو و بازی است
نبودی تو که فعلت آفریدندتو را از بهر کاری برگزیدند
به قدرت بیسبب دانای بر حقبه علم خویش حکمی کرده مطلق
مقدر گشته پیش از جان و از تنبرای هر یکی کاری معین
یکی هفتصد هزاران ساله طاعتبه جای آورد و کردش طوق لعنت
دگر از معصیت نور و صفا دیدچو توبه کرد نور «اصطفی» دید
عجبتر آنکه این از ترک مامورشد از الطاف حق مرحوم و مغفور
مر آن دیگر ز منهی گشته ملعونزهی فعل تو بی چند و چه و چون
جناب کبریایی لاابالی استمنزه از قیاسات خیالی است
چه بود اندر ازل ای مرد نااهلکه این یک شد محمد و آن ابوجهل
کسی کو با خدا چون و چرا گفتچو مشرک حضرتش را ناسزا گفت
ورا زیبد که پرسد از چه و چوننباشد اعتراض از بنده موزون
خداوندی همه در کبریایی استنه علت لایق فعل خدایی است
سزاوار خدایی لطف و قهر استولیکن بندگی در جبر و فقر است
کرامت آدمی را اضطرار استنه زان کو را نصیبی ز اختیار است
نبوده هیچ چیزش هرگز از خودپس آنگه پرسدش از نیک و از بد
ندارد اختیار و گشته مامورزهی مسکین که شد مختار مجبور
نه ظلم است این که عین علم و عدل استنه جور است این که محض لطف و فضل است
به شرعت زان سبب تکلیف کردندکه از ذات خودت تعریف کردند
چو از تکلیف حق عاجز شوی توبه یک بار از میان بیرون روی تو
به کلیت رهایی یابی از خویشغنی گردی به حق ای مرد درویش
برو جان پدر تن در قضا دهبه تقدیرات یزدانی رضا ده