بخش ۲۷ - جواب
مکن بر نعمت حق ناسپاسیکه تو حق را به نور حق شناسی
جز او معروف و عارف نیست دریابولیکن خاک مییابد ز خور تاب
عجب نبود که ذره دارد امیدهوای تاب مهر و نور خورشید
به یاد آور مقام و حال فطرتکز آنجا باز دانی اصل فکرت
«الست بربکم» ایزد که را گفتکه بود آخر که آن ساعت «بلی» گفت
در آن روزی که گِلها میسرشتندبه دل در قصهٔ ایمان نوشتند
اگر آن نامه را یک ره بخوانیهر آن چیزی که میخواهی، بدانی
تو بستی عَقد عهد بندگی دوشولی کردی به نادانی فراموش
کلام حق بدان گشته است مُنزَلکه یادت آورَد از عهد اول
اگر تو دیدهای حق را به آغازدر اینجا هم توانی دیدنش باز
صفاتش را ببین امروز اینجاکه تا ذاتش توانی دید فردا
وگرنه رنج خود ضایع مگردانبرو بنیوش «لا تهدی» ز قرآن