شمارهٔ ۹۰
دلا گر دولتی داری طلب کن جای درویشانکه نور دوستی پیداست در سیمای درویشان
برون شو از مکان و کون تا زیشان نشان یابیچو در کون و مکان باشی نیابی جای درویشان
بر ایشان که بشناسند گوهرهای مردم راتوانگر گر بود چون زر نگیرد جای درویشان
چو مهر خوب رویانست در هر جان ترا جانیاگر دولت ترا جا داد در دلهای درویشان
مقیم مقعد صد قند درویشان بی مسکنبنازد جنت ار فردا شود مأوای درویشان
مبُر از صحبت ایشان که همچون باد در آتشدر آب و خاک اثر دارد دم گیرای درویشان
فلک را گرچه بازیهاست بر بالای اوج خودزمین را سرفرازیهاست زیر پای درویشان
بتقدیر ارچه گردون را همه زین سو بود گردشبگردد آسمان زآن سو که گردد رای درویشان
شب قدرست و روز عید هر ساعت مه و خور رااگر خود را بگنجانند در شبهای درویشان
اگر چه جان ز مستوری چو صورت در نظر نایدبتن در روی جان بیند دل بینای درویشان
بزیر پای ایشانست در معنی سر گردونبصورت گرچه گردونست بر بالای درویشان
ز درهای سلاطین ار گدایان نان همی یابندسلاطین ملک می یابند از درهای درویشان
چو مردان سیف فرغانی مکن بیرون اگر مردیز دل اندوه درویشی ز سر سودای درویشان