شمارهٔ ۸۴ - و کتب الیه ایضا
بجای سخن گر بتو جان فرستمچنان دان که زیره بکرمان فرستم
تو دلدار اهل دلی شاید ار منبدلدار صاحب دلان جان فرستم
سخن از تو و جان ز من این به آیدکه تو این فرستی و من آن فرستم
اگر چه من از شرمساری نیارمکه شبنم سوی آب حیوان فرستم
تویی بحر معنی و من تشنهٔ تونگویی زلالی بعطشان فرستم؟
چو قانون فضلم نجاتست جان راشفایی بیمار نالان فرستم؟
و گرچه من از حشمت تو نیارمکه پای ملخ زی سلیمان فرستم
ازین شمسه نوری بخورشید بخشموزین پنجه زوری بدستان فرستم
برِ برق رخشنده آتش فروزمسوی ابر غرنده باران فرستم
بخندد بسی معدن لعل بر منکه خرمهره سوی بدخشان فرستم
بکوری کند حمل صاحب بصیرتکه سرمه بسوی سپاهان فرستم
خُواریست گوسالهٔ سامری راسزد گر بموسی عمران فرستم؟
تو نظم مرا خود گهر گیر یکسرپسندم که گوهر سوی کان فرستم؟
گر از شاخ بی برگ خود خشک برگیبر آن درخت گل افشان فرستم
پراگنده گویم شود نام ترسمبدان جمع اگر زین پریشان فرستم
بریحان گری عیب باشد اگر منسوی باغ فردوس ریحان فرستم
منم مالک آتش طبع حاشاکه خاشاک گلخن برضوان فرستم
چه عذر آورم گر طنین مگس راسوی بلبلان سحرخوان فرستم
تبر خورده شاخی بگلزار بخشمخزان دیده برگی ببستان فرستم
کواکب بخندند چون صبح بر منکه ذره بخورشید تابان فرستم
شفق وارم از شرم رو سرخ گرددکه کوکب بر ماه تابان فرستم
تو ای یوسف مصر دولت نگوییبشیری بمحزون کنعان فرستم؟
تنی را که رنجیست راحت نمایمدلی را که دردیست درمان فرستم
سوی سیف فرغانی آن مخلص خودچو دانا خطابی بنادان فرستم
بمن گر سخن از پی آن فرستیکه تا من سخن در خور آن فرستم
صف لشکر من ندارد سواریکه با رستم او را بمیدان فرستم
من از همت تو چو آنجا رسیدمکه بار فصاحت بسحبان فرستم
بمنشور سلطان ولایت گرفتمخراج ولایت بسلطان فرستم