شمارهٔ ۷۷
دلش شکسته نگردد ازین سخن دانمکه گرچه سخت بود نشکند ز شکر سنگ
بسوی حضرت او زین نمط سخن نبرمکز ابلهیست زدن بر محک زرگر سنگ
من از برای دل او دگر نگویم شعرکه آب می نکند بیش ازین اثر در سنگ
بدین قصیدهٔ تر در وغای هجرانشمراست لشکر از آب و سلاح لشکر سنگ
جواب این سخن آبدار ممکن نیستمگر خطیب صدا را که هست منبر سنگ
بدین فریده ز عطار طبع من چه عجبکه عود سوز مجامع شود چو مجمر سنگ
بدست ناظم عقل از فلاخن خاطرازین قصیده رسانم به هفت کشور سنگ
مگوی از آنکه نباشد دراین لطایف عیبمجوی از آنکه نیابی در آب کوثر سنگ
سزد که وزن نیارد بنزد گوهر سنگکه تو چو گوهری و دلبران دیگر سنگ
چو راه عشق تو کوبم بسازم از سرپایچو خاک کوی تو سنجم بسازم از زر سنگ
اگر چه نثر زر و سیم کرد نتوانمبنظم خرج کنم با تو همچو جوهر سنگ
عروس حسن تو چون جلوه کرد خاطر منبه دُر نظم مرصع کند چو زیور سنگ
کسی که نسبت گوهر کند بخاک درتچو صیرفیست که با زر کند برابر سنگ
تو همچو آب لطیفی از آن همی داریمدام از دل خود همچو آب در بر سنگ
چکید در ره عشق تو خون دل بر خاکرسید بر سر کوی تو پای جان بر سنگ
کجا بمنزل وصلت رسم چو اندر راهاولاغ عمر سقط می شود بهر فرسنگ
پلنگ طبعی و من بر درت چو سگ خوارمبدست جور مزن بر چو من غضنفر سنگ
دلت کنون بجفا میل بیشتر داردچرا ز مرکز خود می{کنی} فروتر سنگ
مرا بچنگ جفا می زنی و می گوییکه تو چو آب لطیفی برو همی خور سنگ
ز غیر عشق تو پرداختیم خاطر خویشکه بت شود چو درافتد بدست بت گر سنگ
بترک دنیا جز مرد عشق کس نکندکه ارمنی نزند بر صلیب قیصر سنگ
نه مرد عشق بود گر بود مدبر عقلنه کار گوی کند گر بود مدور سنگ
ز نور عشق شود چون ملک بمعنی مردز بت تراش شود آدمی بپیکر سنگ
نه پرتو اثر عاشقیست در هر دلنه معجز حجر موسویست در هر سنگ
بنای کعبهٔ مهرت چو می نهاد دلمبعقل گفتم کاز هر طرف بیاور سنگ
مرا زمانه مدد خواست سنگ نیافتفگند در ره وصل از فراق تو خرسنگ
حدیث عشق تو با کوه اگر کنم تقریررقم پذیر شود زآن سخن چو دفتر سنگ
ز روی روشنت ار پرتوی فتد بر خاکدر آب تیره چو ماهی شود شناگر سنگ
ز فیض معدن لطفت عجب همی دارمکه در مقام جمادی نگشت جانور سنگ
در آن مقام که روشن دلان عشق تواندچو آب آینه گون روی راست مظهر سنگ
نه او مه است ز تو گر بلند بر شد مهنه او به است ز زرگر بود فزون تر سنگ
چو تاب مهر تو بر دل رسید دل بگذاختچو اندر آب کلوخ افتد و در آذر سنگ
مراد صعقهٔ موسیست گرچه بر سر طورشود بنور تجلی حق منور سنگ
شراب شوق توام مست کرد و خواهم زدبدست عربده بر شیشه های اختر سنگ
که روح مست شود چون بدل درآید عشقزمین شراب خورد چون رسد بساغر سنگ
فروغ عشق تو در جان نهان همی دارمچو در دل آتش نوزاده را معمر سنگ
کسی که زنده دل از عشق نیست گر شاهستبمردکی شود {او} همچو کور افسر سنگ
صبا ز خاک درت گر براو فشاند گردچو ناف آهوی چینی شود معطر سنگ
چو سبزه سبز شود چون کلوخ در صحرااز آب لطف تو چون خاک اگر شود تر سنگ
زمین جامد را از نبات گوناگونچو روح نامیه در دی کند مصور سنگ
اگر ز صفحهٔ رویت بدو مثال رسدچو روی صفحه بگیرد نشان ز مصدر سنگ
وگر ز لعل تو خورشید لعل برگیردز عکس پرتو او گوهری شود هر سنگ
بتو همی نرسد رقعهٔ نیازم از آنکهکبوتران دعا راست بسته بر پر سنگ
ز برج همت ما خود کجا کند پروازبجای نامه چو بستیم بر کبوتر سنگ
ز دست انده تو بر درخت هستی ماچه شاخها شکند گر شود مکرر سنگ
ز بعد آنکه مرا مدتی قضای آلهمیان خطهٔ تبریز چون گهر در سنگ
نشاند بهر لگد کوب جور و محنت دوستچنانک بر لب جوی از برای گازر سنگ
مرا کلوخ جفا آنچنان زدند بقهرکه کافران عرب بر لب پیمبر سنگ
بسی دویدم و هرگز وفا ندیده ز یاربخیره چند خورم از جفای دلبر سنگ
مشو بتجربه مشغول از آنکه قلب آیدهزار بار گر این نقد را زنی بر سنگ
اگر بپرسد از من کسی که چون گفتیسخن بلند و متین همچو کوه یکسر سنگ
رفیق دوست چو شاید که دشمنان باشندروا بود که بسازم ردیف گوهر سنگ
اگرچه غیر لب لعل او کسی ندهدبهای این گهری کاندروست مضمر سنگ
بسی بگفتم و سودی نداشت، کردم عهدکه بعد ازین نزنم بر درخت بی بر سنگ