شمارهٔ ۶۹
ای بدنیا مشتغل از کار دین غافل مباشیک نفس از ذکر رب العالمین غافل مباش
هر دم اندر حضرت دیان ز بی دینی توصد شکایت می کند دنیا چو دین غافل مباش
تا چو کودک در شکم آسوده دارد مر ترارو بنه بر خاک و بر پشت زمین غافل مباش
بر سر خوانی که حلوا جمله زهرآلود شدنیش دارد همچو زنبور انگبین غافل مباش
گرچه در صحرای دنیا دانهٔ نعمت بسی استهمچو مرغ از دام او ای دانه چین غافل مباش
ور چو یوسف همچو مادر بر تو می لرزد پدراز برادر خصم داری در کمین غافل مباش
خلق پیش از تو بسی رفتند و بودندی چو منمرگ داری در قفا ای پیش بین غافل مباش
دشمن تو نفس تست ای دوست از خود کن حذرهمنشین تست خصم از همنشین غافل مباش
تو ید بیضا نداری چون کلیم و بحر سحردست تو ثعبان شد اندر آستین غافل مباش
عاشقان پیوسته حاضر تو همیشه غافلیگر دلت جان دارد از جان آفرین غافل مباش
تو سلیمانی و دین چون خاتم و دیوست نفساز کفت خواهد ربود انگشترین غافل مباش
هر سلیمان را که خاتم دار حکمست این زمانسحر دیوانست در زیر نگین غافل مباش
نفس را چون خر اگر در زیر بار دین کشیتوسن چرخ آیدت در زیر زین غافل مباش
در نعیم آباد جنت گر سرور جان خوهیزآن دلی کز بهر او باشد حزین غافل مباش
سیف فرغانی اگرچه همچو من در راه دوستپیش ازین حاضر نبودی بعد ازین غافل مباش
در خود ار خواهی که بینی دم بدم آثار حقیک دم از اخبار ختم المرسلین غافل مباش