گنج

شمارهٔ ۵۳

ای بت سنگ دل و ای صنم سیم عذاربر رخ خوب تو عاشق فلک آینه دار
ناگهان چون بگشادی در دکان جمالگل فروشان چمن را بشکستی بازار
سورهٔ یوسف حسن تو همی خواند مگرآیت روی تو بنمود ز رحمت آثار
دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عیسیشکن طره تو زندهٔ جان را زنار
صفت نقطهٔ یاقوت دهانت چکنمکندرآن دایره اندیشه نمی یابد بار
باثر پیش دهان و لب تو بی کارندپستهٔ چرب زبان {و} شکر شیرین کار
قلم صنع برد از پی تصویر عقیقسرخی از لعل لب تو بزبان چون پرگار
برقع روی تو از پرتو رخساره توهست چون ابر که از برق شود آتش بار
آتش روی ترا دود بود از مه و خورشعر زلفین ترا پود بود از شب تار
با چنین روی چو در گوش کنی مرواریدشود از عکس رخت دانه در چون گلنار
بحر لطفی و ز اوصاف تو بر روی تو موجگنج حسنی و بر اطراف تو از زلف تو مار
باز سودای ترا زقه جان در چنگلمرغ اندوه ترا دانه دل در منقار
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جانمن ترا گشته چو مه را کلف و گل را خار
سپر افگندم در وصف کمان ابروتبی زبان مانده ام همچو دهان سوفار
آدم آن روز همی گفت ثنای تو که بودطین لازب، که توی گوهر و انسان فخار
ای خوشا دولت عشق تو که با محنت اوشد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
حسن روی تو عجب تا به چه حد است که هستجرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
مستفیدند دل و جان ز تو چون عقل از علممستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
آن عجب نیست که ارواح و معانی یابنداز غبار درت اشباح و صور بر دیوار
آسمان را و زمین را شود از پرتو توذرها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که بقدرخوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار
می نهد در دل فرهاد چو مهر شیرینخسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
عقل را پنبه کند عشق تو و از اثرشهمچو حلاج زند مرد علم بر سر دار
ای تو نزدیک بدل، پرده ز رخ دور افگنتا کند پیش رخت شرک بتوحید اقرار
گر تو یکبار بدو روی نمایی پس از آنپیش تو سجده کند کفر چو ایمان صد بار
زآتش شوق تو گر هیچ دلش گرم شودآب بر خاک درت چرخ زند چون عصار
بر زمین گر ز سر کوی تو بادی بوزدخاک دیگر نکند بی تو چو سیماب قرار
ای که در معرض اوصاف جمالت بعددذره اندک بود و قطره نباشد بسیار
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبانابتدا از تو بود چون ز یک آغاز شمار
چکنم وصف جمال تو که از آرایشبی نیاز است رخ تو چه یدالله زنگار
با مهم غم عشق تو بیکبار ببستدر دکان کفایت خرد کارگزار
موج اسرار زند بحر دل من چو شودخنجر عشق ز خونم چو صدف گوهردار
در بدن جان چو خری دان برسن بربستهگر غمت از دل تنگم بدر اندازد بار
زنده یی همچو مرا پیشتر از مرگ بدنبی غم عشق تو جان مرده بود دل بیمار
پشتم امروز قوی گشت که رویم سوی تستبر سر چرخ نهم پا بچنین استظهار
نفسم گشت فروزنده چو آتش زآن روزکه مرا زند تو در سوخته افگند شرار
خلط اندیشهٔ غیر تو ز خاطر برودنوش داروی غم تو چو کند در دل کار
مست غفلت شدم از جام امانی و مرازین چنین سکر کند خمر محبت هشیار
هر زمان عشق هما سایه مرا می گویدکه تو شاهین جهانی منشین بر مردار
ای امام متنعم بطعام شاهانتا تو فربه شده ای پهلوی دین است نزار
باز پاکیزه خورش باش که با همت دوننه تو شایستهٔ عشقی نه زغن مرغ شکار
ترک دنیای دنی گیر که لایق نبودتو بدو مفتخر و او ز تو می دارد عار
سخت در گردنت افتاد کمندش عجب اردست حکمش نبرد پای ترا از سر کار
بزر و سیم جهان فخر میاور که بسیمار را گنج بود مورچگانرا انبار
دامن جامهٔ جان پاک کن از گرد حدثزآنکه لایق نبود جیب مسیحا بغبار
این زمان دولت گوساله پرستان زر استگاو اگر بانگ کند ره بزندشان بخُوار
عابد آن بت سیم اند جهانی که ازوشد مرصع بگهر اسب و خران را افسار
گردن ناقهٔ صالح بجرس لایق نیستچون شتر بارکش و همچو جرس بانگ مدار
کار این قوم بهارون قضا کن تسلیمتو برو تا سخن از حق شنوی موسی وار
ره رو ای مرد که چون دست زنان حاجتمندنیست با نور الهی ید بیضا بسوار
عزم این کار کن ار علم نداری غم نیستدر صف معرکه رستم چه پیاده چه سوار
ور تو خواهی که ز بهر تو جنود ملکوتملک گیرند برو با تن خود کن پیکار
ور چنانست مرادت که درخت قدرتشاخ بر سدره رساند ز زمین بیخ برآر
ور خوهی از صفت عشق بگویم آساننکته یی با تو اگر بر تو نیاید دشوار
عشق کاریست که عجز است درو دست آویزعشق راهیست که جانست درو پای افزار
عشق شهریست که در وی نبود دل را مرگعشق بحریست که از وی نرسد جان بکنار
اندرین دور که رفت از پی نان دین را آبشاهبازان چو شتر مرغ شدند آتش خوار
راست گویم چو کدو جمله گلو و شکمنداین جماعت که زپالیز زمانند خیار
دین ازین قوم ضعیف است ازیرا ببردظلمت چهرهٔ شب روشنی روی نهار
کم عیار است زر شرع، چو هر قلابیسکه برد از درم دین ز برای دینار
عزت از فقر طلب کز اثر او پاکستشعرت از حشو ثناهای سلاطین کبار
دین قوی دار که از قوت اسلام برستحجر و کعبه ز تقبیل و طواف کفار
مدح مخلوق مکن تا سخنت راست شودکآب از همرهی سنگ رود ناهموار
شکر کن شکر که از فاقه نداری این خوفکه عزیز سخنت را بطمع کردی خوار
هست امید که یک روز ترا نظم دهدشعر قدسی تو در سلک سکوت نظار
آن ملوکی که بشمس فلکی نور دهندزآن نفوس ملکی تحت ظلال الاطمار
زین سخنها که سنایی برد از نورش رنگور بدی زنده چو گل بوی گرفتی عطار
جای آنست که فخر آری و گویی کامروزخسرو ملک کلامم من شیرین گفتار
آب رو برده ای از رود سرایان سخنچنگشان ساز ندارد تو بزن موسیقار
از پی مجلس عشاق غزل گوی غزلکه ز قول تو چو می مایه سکر است اشعار
بقبول و رد مردم گهر نظم ترانرخ کاسد نشود، تیز نگردد بازار
زآنکه با نغمه موزون نبود حاجتمندقول بلبل باصولی که زند دست چنار
ور ترا شهرت سعدی نبود نقصی نیستحاجتی نیست در اسلام اذان را بمنار
سیف فرغانی کردار نکو کن نه سخنزشت باشد که نکو گوی بود بدکردار
ورنه کم گوی سخن، رو پس ازین خامش باشکه خموشی ز گناه سخنست استغفار