گنج

شمارهٔ ۲۱

چون هرچه غیر اوست بدل ترک آن کنیبر فرق جهان تو نهد از حب خویش تاج
در نصرت خرد که هوا دشمن ویستبا نفس خود جدل کن وبا طبع خود لجاج
گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهیدبیمار را بدم چو مسیحا کنی علاج
چون نفس تند گشت بسختیش رام کنسردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج
با او موافقت مکن اندر خلاف عقلمحتاج نیست شب که سیاهش کنی بزاج
مردانه گنده پیر جهان را طلاق دهکز عشق بست با دل تو عقد ازدواج
هستی تو چو زیت بسوزد گرت فتدبر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج
زاندوه او چو مشعله ماه روشنستشمع دلت که زنده بروغن بود سراج
مر فقر را امین نبود هیچ جاه جویچون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج
گوید گلیم پوش گدا را کسی فقیرخواند هویدپوش شتر را کسی دواج
گر در رهش زنی قدمی بر جبین گلاز خاک ره چو قطره شبنم فتد عجاج
خودکام را چنین سخن از طبع هست دورمحموم را بود عسل اندر دهان اجاج
گر دوستی حق طلبی ترک خلق کندر یک مکان دوضد نکند باهم امتزاج