گنج

شمارهٔ ۲

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ارگلرا۲۷ بیت
به باغی در بدیدم پار گل رامگر گفتم تویی ای یار گل را
خطای خویشتن امسال دیدمکه نسبت با تو کردم پار گل را
وگر بویت ز دیوارش درآیدز در بیرون کند گلزار گل را
ترا من با رقیبت دیدم و گفتچه خوش می‌پرورد این خار گل را
چو مشکین زلف تو خوش بو نباشدوگر عنبر بُوَد در بار گل را
اگر این سرخ روی اسپید دیدیبرفتی زردی از رخسار گل را
ز شوق خوبرویانش به در کنچه رخت است اندرین بازار گل را
به خود مشغول می‌دارد مرا گلچو خار از راه من بردار گل را
نسیم صبح را گفتم سحرگهز حبس غنچه بیرون آر گل را
جوابم داد و گفتا پیش رویشچو پیش گل گیا پندار گل را
چو با آن گلسِتان در گلشن آیینظر بر وی کن و بگذار گل را
به خوبی تو کله‌داری و خاریبه سر بربسته چون دستار گل را
تو سلطانی و گل همچون رعیتبه دستِ این و آن مگذار گل را
غریب است آمده وز ره رسیدهبه لطف خویشتن خوش دار گل را
به جز خارش کسی اندر قفا نیستبه روی خویش کن تیمار گل را
ز حسنت مایه ده ای جان و منشانبه بازار چمن بی‌کار گل را
ز خجلت پای او از جای رفتستبه دست لطف خود باز آر گل را
به صد دستان ثناگوی تو گرددچو بلبل گر بُوَد گفتار گل را
چو او رنگی ز رخسار تو دارددگر زین پس ندارم خوار گل را
جهانی خوب را لطفِ تو نَبْوَدکه باشد میوه کم بسیار گل را
قبای تور اندام تو دایمبه تنگ آورده صد خروار گل را
ز عشق روی تو زین پس برآیدچو بلبل ناله‌های زار گل را
عجب نَبْوَد که همچون نرگسِ خودز عشقِ خود کنی بیمار گل را
مرا این شعرها گل می‌دهد گفتکه کرد آگه ازین اسرار گل را
درین اشعار من ذکر تو کردمعَلَم کردم برین اسحار گل را
مباد از سیف فرغانی ترا عارکه از بلبل نباشد عار گل را
من و تو هر دو از هم ناگزیریمکه از خاری بُوَد ناچار گل را