شمارهٔ ۱۸
وصف حسنش نمی توانم گفتبا همه کس اگر چه دانم گفت
آنچه جویم نمی توانم یافتوآنچه بینم نمی توانم گفت
تو مرا بد مبین که من او رانیک دانم ولی ندانم گفت
آشکارا نمی توانم کردآنچه آن دوست در نهانم گفت
گفتم او را مرا بخود برسانمستعد باش، من بر آنم گفت
تا تویّی تو ای فلان نرسدچون ترا من بخود رسانم؟ گفت
هرچه پرسیدمش جوابم دادره بدو خواستم، نشانم گفت
عاقبت راه یابی از پس دربنشین پیش آستانم گفت
بشکرها نظر مکن تا منچون مگس از خودت نرانم گفت
منشین با کسی که او دور استتا بنزد خودت نشانم گفت
لقمه یی خواستم ازو شیرینگفتم آخر نه میهمانم؟ گفت:
غم من خور که دل قوی کندتشاد گشتم چو وجه نانم گفت
بره عشق چون شدم نزدیکدور بود از ره بیانم گفت
عقل ناگه بپیش باز آمدزود بنهاد در دهانم گفت
گفتم ای عقل کیستی تو بگوسروسالار کاروانم، گفت
اولین صادری ز حضرت علمگر ندانسته یی من آنم گفت
گفتم از بهر من چکار کنیتا بمنزل خری برانم گفت
گفتمش ترک بار و خر گفتمکدخدا کار خان و مانم گفت
گفتمش خان و مان ندارم منمال را نیز پاسبانم گفت
گفتمش مال ترک کرده ماستملک را نیز قهرمانم گفت
گفتمش ملک ما غم عشق استدر ره از خدمتی نمانم گفت
گفتمش ره دراز و پرخطر استمن یکی پیر ناتوانم گفت
چون زمانی برفت و عاجز گشتوقت شد کز تو بازمانم گفت
چون رسیدیم بر سر ره عشقالوداعی چو دوستانم گفت
چون زمین پیش او ببوسیدمصاحب اقطاع آسمانم گفت
گفتم ای عشق من چه چیز توامبزبان شکر فشانم گفت
همه آداب ره روی زآن پسیک بیک دولت جوانم گفت
غم من با دل چو دفتر تووین سخن نی بترجمانم گفت
چون مرکب شدند حاصل شدقلمی از تو در بنانم گفت
بتو بر رَقّ عالم ار خواهمبنویسم هر آنچه دانم گفت
من بجاروب نیستی از دلگرد هستی فرو فشانم گفت
تا نکردی همه چو قرآن صدقهرگزت نزد خود نخوانم گفت
من همای سعادتم لیکنهستی تست استخوانم گفت
مرغ دل زندگی بمن یابدمن جگر خواره جان جانم گفت
در مکانها همی نگنجم از آنکگهر کان لامکانم گفت
چون گرفتار من شوی دردممن ترا از تو وارهانم گفت
دست تسلیم در کف من نهتا ترا از تو واستانم گفت
سخن عشق ازین جهان نبودهرچه گفت او از آن جهانم گفت
قصهٔ آن طرف درین جانبمی نشاید باین و آنم گفت
تا نگویم حدیث عشق، ببراز دل اندیشه از زبانم گفت