شمارهٔ ۱۶ - و کتب الیه ایضا
دلم از کار این جهان بگرفتراست خواهی دلم ز جان بگرفت
مدح سعدی نگفته بیتی چندطوطی نطق را زبان بگرفت
آفتابیست آسمان بارشکه زمین بستد و زمان بگرفت
پادشاه سخن بتیغ زبانتا بجایی که می توان بگرفت
سخن او که هست آب حیاتچون سکندر همه جهان بگرفت
دیگری جای او نگیرد و اوبسخن جای دیگران بگرفت
بلبل طبع او صفیری زدهمه آفاق گلستان بگرفت
دم سرد چمن ز خجلت آنآمد و غنچه را دهان بگرفت
دست صیتش که در جهان علمستدامن آخرالزمان بگرفت
بحر معنیست او وزین سبب استکه چو بحر از جهان کران بگرفت
عرضه کردند بر دلش دو جهانهمتش این بداد و آن بگرفت
سخن او بسمع من چو رسیدمر مرا شوق او چنان بگرفت
که دل من ز خاتم مهرشهمچو شمع از نگین نشان بگرفت
طوطی طبعش از سخن شکریبدهان شکرفشان بگرفت
زهره از بهر نقل خویش آنرادر طبقهای آسمان بگرفت
ای بزرگی که طبع وقادتخرده بر عقل خرده دان بگرفت
وقت تقریر مدحت تو مرااین معانی ره بیان بگرفت