گنج

شمارهٔ ۱۳۲

گرت از سیم زبانست و سخن زر گوییاز زر و سیم به آنست که کمتر گویی
شعر در دولت این سیم پرستان گداکمتر از خاک بود گر ز پی زر گویی
شعر با همت عارف که چو چرخ است بلندپست باشد اگر {از} عرش فروتر گویی
گر ترا در چمن روح گل عشق شکفتقول با بلبل خوش نغمه برابر گویی
جهد کن تا ز سحاب غم جانان چو صدفقطره‌ای در دهنت افتد و گوهر گویی
در غزل دلبر یوسف رخ عیسی دم راسزد ار همچو ملک روح مصور گویی
دل خود سرد کن از غیر و ز شور عشقشنفسی گرم بزن تا سخنی تر گویی
از پی جلوهٔ طاووس جمالش خود راطوق زرین کنی ار سجع کبوتر گویی
بلبل ناطقه را شور چو در طبع افتداز پی گل رخ خود شعر چو شکر گویی
ملک از چرخ فرود آید و در رقص آیدگر تو زین پرده چو مطرب غزلی برگویی
خلق را شعر تو از دوست مذکِر باشدهمچو واعظ سخن ار بر سر منبر گویی
در شب گور تو چون روز چراغی گرددهر سخن کز پی آن شمع منور گویی
چون کف دوست کند دست سؤالت را پرهمچو خواهندهٔ نان هرچه براین در گویی
گرچه هر چیز که تکرار کنی خوش نبودخوش بود گر سخن دوست مکرر گویی
سیف فرغانی دم درکش و او را مستایمشک را مدح بناشد که معطر گویی