گنج

شمارهٔ ۱۲۴

نام تو چون بر زبان آید همیآب حیوان در دهان آید همی
در تن مرده چه کار آید ز جاندر دل از یاد تو آن آید همی
در دل من آتش سودای تستآب در چشمم از آن آید همی
خود مرا زآن چشم و روی از رو و چشمآب رفت و خون روان آید همی
اشک من بر سوزن مژگان منچون دُر اندر ریسمان آید همی
تا من اندر چنگ هجرانم چو نیناله از من بی دهان آید همی
گر دهانم را بلب گیری چه سودخون ز هر چشمم دوان آید همی
می روی چون دلبران وز هر طرفبی دلی در پی بجان آید همی
تو بسنگی آب روی او مبرکز تو سگ را بوی نان آید همی
دیگران را هر نفس بر دست لطفاز سماط وصل خوان آید همی
ما بجای سگ دراین در خفته ایمقسم ما زآن استخوان آید همی
وصف یک موی تو کردن مشکلستورچه هر مویم زبان آید همی
وصف تو در طبع کژ بنده راستهمچو تیر اندر کمان آید همی
وز گشاد دل که در بند غمستچون رها شد بر نشان آید همی
غرقهٔ بحر غم تو از جهانهمچو دریا بر کران آید همی
چون فرشته با کسش پیوند نیستبهر امری در جهان آید همی
پای او زنجیر تو دارد چو درزآن مقیم آستان آید همی
تا گشادی باشدش روزی ز توپای بر جان و روان آید همی
دل چو گل خنده زنان آید همیکآن بهار بی خزان آید همی
چون خبر سوی گلستان آورندکو بسوی گلستان آید همی
روی گل از شرم چون لاله شودکآن رخ چون ارغوان آید همی
لاله را چهره شود چون شنبلیدکو چو گل در بوستان آید همی
بر سریر چرخ از خورشید و مهروی او سلطان نشان آید همی
از بساط حسن او یک بیدقستمه که شاه اختران آید همی
پیش درگاهش زمین بوسد نخستآنگهی بر آسمان آید همی
ما در آن دم زهر حسرت می خوریمکو ز لب شکرفشان آید همی
رزق سوی مرد مسکین چون روداو بنزد ما چنان آید همی
نزد مردم چون سخن هست آشکارکو چو اندیشه نهان آید همی
هرکه گرید در هوای او چو ابربر هوا دامن کشان آید همی
هرکه ترک سر کند در کوی دوستپای او بر لامکان آید همی
عاشقان تنگ دل را در رهشبار سر بر تن گران آید همی
طالب او تاجر ترسنده نیستکو چو خر با کاروان آید همی
چون شتر خاموش راهی می رودنی چو زنگ افغان کنان آید همی
عاشق منبرنشین قرب راآسمانها نردبان آید همی
همت عاشق ز دنیا فارغستنفرتش زین خاکدان آید همی
بام گردون زابر چون بالاترستبی نیاز از ناودان آید همی
دل تهی کن از خودی چون دایرهکینت سود بی زیان آید همی
زآنکه جانان مر دل چون صفر راهمچو نقطه در میان آید همی
راعی احوال خود باش ار چه عشقروح را حرز امان آید همی
گوسپندان را ز گرگ ایمن مدانورچه موسی شان شبان آید همی
گر ز دولت خانهٔ قسمت مراقرعه بر ملک جهان آید همی
خاک کوی او خوهم کز هر سوش«باد جوی مولیان آید همی »
در بهاران کز گل آراستهباغها همچون جنان آید همی
سوی گل زآن می روم کز وی مرا«بوی یار مهربان آید همی »
در رکاب اوست دایم حسن از آنعشق با دل هم عنان آید همی
همت ما را نفاد از عشق اوستتیزی تیغ از فسان آید همی
گوهر وصفش ز طبع من چنانکدر ز دریا زر ز کان آید همی
مدعی گوید فلانی تا بکیشعر گو و بیت خوان آید همی
در دلم از تاب عشقت آتشیستشعر از آن آتش دخان آید همی
شعر من آتش بمن در زد چو شمعسوختی زآنت گمان آید همی
چون چراغم می بسوزد روغنیکز دلم سوی زبان آید همی