گنج

شمارهٔ ۱۲۱

ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاریعمر تو موسم کارست و جهان بازاری
اندرآن روز که کردار نکو سود کندنکند فایده گر خرج کنی گفتاری
همچو بلبل که برافراز گلی بنشیندچند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری
ظاهر آنست که بی زاد و تهی دست رودگر ازین مزرعه کس پر نکند انباری
زر طاعت زن و اخلاص عیار آن سازخواجه تا سود کنی بر درمی دیناری
هرچه گویی به جز از ذکر همه بیهوده استسخن بیهده زهرست و زبانت ماری
شعر نیکو که خموشیست از آن نیکوتراگرت دست دهد نیز مگو بسیاری
راست چون واعظ نان جوی بدین شاد مشوکه سخن گویی و جهال بگویند آری
از ثنای امرا نیک نگهدار زبانگرچه رنگین سخنی نقش مکن دیواری
مدح این قوم دل روشن تو تیره کندهمچو رو را کلف و آینه را زنگاری
آن جماعت که سخن از پی ایشان گفتندراست چون نامیه بستند گلی بر خاری
از چنین مرده دلان راحت جان چشم مدارچون ز رنجور شفا کسب کند بیماری؟
شاعر از خرمن این قوم بکاهی نرسدگر ازین نقد بیک جو بدهد خرواری
شاعری چیست که آزاده از آن گیرد نامننگ خلقی گر ازین نام نداری عاری
گربهٔ زاهدی و حیله کنی چون روباهتا سگ نفس تو زهری بخورد یا ماری
پیل را خر شمر آنگه که کشد بار کسیشیر را سگ شمر آنگه که خورد مرداری
بهر مخدوم مجازی دل و دین ترک کنیتا ترا دست دهد پایهٔ خدمتکاری
هردم از سفرهٔ انعام خداوند کریمخورده صد نعمت و یک شکر نگفته باری
نزد آنکس که چو من سلطنت دل داردشه گزیری بود و میر چوده سالاری
ظالمی را که همه ساله بود کارش فسقبطمع نام منه عادل نیکوکاری
نیت طاعت او هست ترا معصیتیکمر خدمت او هست ترا زناری
هر کرا زین امرا مدح کنی ظلم بودخاصه امروز که از عدل نماند آثاری
کژ روی پیشه کنی جمله ترا یار شوندور ره راست روی هیچ نیابی یاری
کله مدح تو بر فرق چنین تاجورانراست چون بر سر انگشت بود دستاری
صورت جان تو در چشم دل معنی دارزشت گردد بنکو گفتن بدکرداری
اسدالمعر که خوانی تو کسی را که بودروبه حیله گری یا سگ مردم خواری
و گرت دست قریحت در انشا کوبدمدح این طایفه بگذار و غزل گو باری
شعر نیکو را چون نقطه دلی باید جمعهمچو خط را قلم و دایره را پرگاری
سیف فرغانی اگر چند درین دور ترابلبل روح حزینست چو بو تیماری
نه ترا هیچ کسی جز غم جان دلجویینه ترا هیچ کسی جز دل تو غمخواری
گرچه کس نیست ز تو شاد برو شادی کنهمچو غم گر نرسانی بدلی آزاری
شکر منعم بدعای سحری کن نه بمدحکاندرین عهد ترا نیست جز او دلداری
صورتند این امرا جمله ز معنی خالیاوست چون در نگری صورت معنی داری
چون ازین شیوه سخن طبع تو فصلی پرداختبعد ازین بر در این باب بزن مسماری
بسخن گفتن بیهوده بپایان شد عمرصرف کن باقی ایام باستغفاری