شمارهٔ ۱۱۰ - فی نعت النبی علیه السلام
بسوی حضرت رسول اللهمی روم با دل شفاعت خواه
نخورم غم از آتش، ار برسدآب چشمم بخاک آن درگاه
هیچ خیری ندیدم اندر خودشکر کز شر خود شدم آگاه
گشت در معصیت سیاه و سپیددل و مویم که بد سپید و سیاه
ره بسی رفته ام فزون از حدخر بسی رانده ام برون از راه
هیچ ذکری نگفته بی غفلتهیچ طاعت نکرده بی اکراه
ماه خود کرده ام سیه بفسادروز خود کرده ام تبه بگناه
خود چنین ماه چون بود از سالخود چنین روز کی بود از ماه
شب سیاهست و چشم من تاریکره درازست و روز من کوتاه
بیژن عقل با من اندر بندیوسف روح با من اندر چاه
هم بدعوی گرانترم از کوههم بمعنی سبکترم از کاه
گاه بر نطع شهوتم چون پیلگاه بر نیل نخوتم چون شاه
گرگ طبعم بحمله همچون شیرسگ سرشتم بحیله چون روباه
دین فروشم بخلق و در قرآنخوانم «الّدینُ کُلّه لِلّه»
نفس من طالبست دنیا راچه عجب التفات خر بگیاه
ای مرقع شعار کرده، چه سودخرقه دَه تُو، چو نیست دل یکتاه
نه فقیری نه صوفی ار چه بودکسوتت دلق و مسکنت خانقاه
نشود پشکلش چو نافهٔ مشکور شتر را تبت بود شبگاه
کس بافسر نگشت شاه جهانکس بخرقه نشد ولیّ اِله
نرسد خر بپایگاه مسیحورچه پالان کنندش از دیباه
نشود جامه باف اگر گویندبمثل عنکبوت را جولاه
لشکر عمر را مدد کم شدصفدر مرگ عرضه کرد سپاه
ای بسا تاجدار تخت نشینکه بدست حوادث از ناگاه
خیمهٔ آسمان زرین میخبر زمین شان زده است چون خرگاه
دست ایام می زند گردنسر بی مغز را برای کلاه
از سر فعلهای بد برخیزای بنیکی فتاده در افواه
گرچه مردم ترا نکو گویندبس بود کرده تو بر تو گواه
نرهد کس بحیله از دوزخماهی از بحر نگذرد بشناه
سرخ رویی خوهی بروز شماررو بشب چون خروس خیزپگاه
ناله کن گرچه شب رسید بصبحتوبه کن گرچه روز شد بیگاه
مرض صد گنه شفا یابداز سر درد اگر کنی یک آه
چون ز من بازگیری آب حیاتگر بخاکم نهند یا رَبّاه
مر زمین را بگو که چون یوسفاو غریبست اکرمی مثواه
وآن چنان کن که عمر بنده شودختم بر لااله الاالله