شمارهٔ ۱۰۸ - {و باز به سعدی فرستاده است}
بسی نماند ز اشعار عاشقانهٔ توکه شاهبیت سخنها شود فسانهٔ تو
به بزم عشق ترشح کند چو آب حیاتزلال ذوق ز اشعار عاشقانهٔ تو
به مجلسی که کسان ساز عشق بنوازندهزار نغمهٔ ایشان و یک ترانهٔ تو
چو بر رباب غزل پردهساز شد طبعتبه چنگ زهره بریشم دهد چغانهٔ تو
چو بر بساط سخن اسب خود روان کردیدمی ز شاه معطل نبود خانهٔ تو
چو دام شعر ترا گشت مرغ جانها صیدمیان دانهٔ دلهاست آشیانهٔ تو
کسی که حلقهٔ آن در زند به پای ادببیاید و بنهد سر بر آستانهٔ تو
ز شعر تر همه پر کرد خوان درویشیاِدام از آب دهن یافت خشک نانهٔ تو
به نزد تو زر سلطان سفال رنگین استاز آنکه گوهر نفس است در خزانهٔ تو
بدین صفت که ترا سرکش بنان شد راممگر عصای کلیم است تازیانهٔ تو
ز جیب فکر چو سر بر کند سخن در حالچو موی راست شود فرق او به شانهٔ تو
تو بحر فضل و ترا در میانه گوهر نظمسخن بگو که خموشی بود کرانهٔ تو
از آن ز دایرهٔ اهل عصر بیرونیکه غیر نقطهٔ دل نیست در میانهٔ تو
از آن به خلق چو سیمرغ روی ننماییکه ناپدید چو عنقا شده است لانهٔ تو
ترازویی که گرت در کفی بود دنیاز راستی نگراید جوی زبانهٔ تو
ترا که کرسی دل زین خرابه بیرون استبهشتوار ز عرش است آسمانهٔ تو
به ترک ملک دو عالم چهار تکبیر استیکی نماز تهجد یکی دوگانهٔ تو
ز خمر عشق قدحهاست هر یکی غزلتچو آب گشته روان از شرابخانهٔ تو
نشانهایست سخنهای تو ولی نه چنانکبه تیر طعنهٔ مردم رسد نشانهٔ تو
ز نفس ناطقه پرس این سخن چو ایامیستکه مرغ روح همی پرورد به دانهٔ تو
به دولت شرف نفس تو عزیز شودمتاع شعر که خوار است در زمانهٔ تو